خنجرعشق
لیلی*مجنون-- شیرین*فرهاد -- رمئو*ژولیت واینبار
نیکی * نیکو *
[ادامه داستان از قسمت قبل]
تا اینکه سرانجام تصمیم گرفت به اطرافیانش نظری بیاندازد ، در این حال به چهره تک تک پسر ها نظر انداخت ، در اعماق چشمان او احساس کنجکاوی و شرمندگی پیدا می شد ، سر خود را حرکت داد ، چند کلمه نا مفهوم بر زبان آورد و به دنبال آن به نظر رسید که بار دیگر به خواب رفته است .
علی گفت:«جوان بیچاره پس از آنهمه مصیبت خیال می کند که خواب می بیند».
محمود گفت:«شاید هم برایش چشیدن مزه عشق کافیست !».
نیکو در کنار نیکی روی بالش ها نشست پس از چند لحظه دستش را جلو برد و با انگشتهای تنو مندش او را نوازش نمود . نیکی خودش را جمع کرد ،بدن را آهسته به طرف دیگر برگرداند و نا خواسته دستش به نیکو خورد . نیکو حس کرد که گویی شعله آتش را لمس می کند .
به سختی نفس می کشید و تمام بدنش می لرزید . درست در همین موقع دخترک جوان بلند شد و نشست . نگاهش به پسری افتاد که آشفته و نگران می نمود . بدون آنکه سخنی بگوید ، صورت را جلو برد و نیکو لبان او را چندین بار بوسید . بعد با یک حرکت شدید او را به طرف خود کشید .
نیکو متوجه نشد که چطور همه این حرکات آنقدر سریع اتفاق افتاد .
با صدای دلنوازی از نیکی پرسید :«نیکی آیا مرا دوست داری ؟»
نیکی:«جلو تر بیا ...!خیلی خوب می دانم ، آنچه می دانم رویایی بیش نیست . با این وصف تو خیلی خوشگل و جذاب هستی اما می دانم که این موسی لعنتی رویای شیرین ما را خراب می کند ».
نیکو نگاهشرا به سمت دوستانش برگرداند . احساس شرمندگی او را به خود آورده بود . سپس به نیکی رو کرد و گفت:«خجالت نمی کشی نیکی تو الا پیش نیکو هستی ،بله ما سواران موسی را هلاک کردیم بله ، ما الا داخل کشتی هستیم و تا لحظاتی دیگر سر از دریای نیلگون خلیج پارس(خلیج همیشه پارس)در می آوریم ...»
نیکی :«ما در کشتی هستیم؟» چشمها را با دست روی هم مالید و با تعجب به پیرامون خود نگاهی نمود . نیکی:«چی گفتی؟ ما کجا هستیم؟»
نیکی دستها را جلو برد و در حالی که در وحشت فرو رفته بود با نوک انگشتانش بدن تنو مند نیکو را لمس نمود.
نیکی مثل کسی که در خواب راه می رود از جا برخواست و به طرف وان آبی که درگوشه کابین بود رفت و دست را در آن فرو برد در این حال زمزمه کنان می گفت:«اوه عشق مقدس ! آیا این حقیقت دارد ؟آیا به راستی من پیش نیکو هستم »
پشت سر خود را نگاه کرد و متوجه دو جوان دیگر شد که ساکت و آرام در برابرش ایستاده و به او نگاه می کردند .
نیکو پرسید تو راه زیادی را پشت سر گذاشته ای ،آیا تشنه هستی؟»
نیکی «بله تشنه هستم.»
محمود بیرون کابین رفت و سپس ظرفی پر ازشیر تازه به دستش داد .نیکی ظرف را گرفت و تا ته سر کشید .
نیکی :«به نظرم می آید که تازه متولد شده ام .» لبخندی بر لبانش نشست محمود رو به علی کرد و در گوشش گفت:«این دو کبوتر باید خودشان را حمام کنند بهتر نیست که تا کشتی حرکت نکرده بریم بیرون کمی قدم بزنیم ».
سپس رفتند بیرون کابین . نیکو رو به نیکی کرد و گفت:«با من بیا ! من تو را حمام می کنم.»
نیکی:«هر طور که بخواهی ، اما من میل دارم موقع نظافت چهره تان را به طرف دیگری بر گرداندید .»
نیکو اطاعت کرد نیکی به داخل وان رفت و در آب غوطه ور شد و پاهایش را به آرامی ته وان دراز کرد .نیکو سرش را برگردانده بود و به آرامی بدن ظریف نیکی را تمیز می کرد ،اما هنگامی که دستش به سینهای دخترک جوان رسید ابتدا دستش را کشید اما سپس با نگاه مرموزانه نیکی یک دستش را زیر گردن بلورین نیکی برد و سر او را به آرامی به به سوی خود چرخاند .نیکی مجزوب جهره دلربای نیکو شده بود و فقط به چهره او خیره شده بود نیکو بی اختیار لبهای او را بوسید .نیکی احساس می کرد که دنیا را به اسمش در آوردند از خوشحالی نفسی عمیق کشید .نیکو نیز با دیدن او یکبار دیگر احساس کرد که خوشبخت ترین مرد دنیاست پس به آرامی لبهای ارغوانی خود را به لبهای نیکی نزدیک کرد احساس کرد که آتش لذت بخشی تمام وجودش را می سوزاند .
پس از مدتی خود را دریافت و خود را از نیکی جدا کرد . نیکی که به نظر می رسید که به حضور او خو گرفته است پس از آنکه کار نظافتش به پایان رسید به نیکو گفت:« دلم می خواهد تو را در حال حمام کردن تماشا کنم .
نیکو لبخندی به او زد و جامعه قهوه ای رنگش را از تن در آورد بدن تنو مندش دستان قدرتمندش و موهای مخملینی که سینه پولادینش را پوشانده بود بیشتر نیکی را شیفته خود می کرد ، نیکو نیز داخل آب شد و ته وان دراز کشید ...،سپس نیکی را که به طرف او خم شده بود به آرامی به طرف خود کشید تا بتواند برای حتی چند لحظه بدن ظریفش را در عاقوش بگیرد و گرمای سینه هایش را حس کند ... .
سپس هر دو از آب بیرون آمدند و با حوله هایی از جنس ابریشم خودشان را پوشاندند .
سپس نیکو از داخل صندوقچه ای یک لباس بسیار شیک برای نیکی بیرون آورد ،یک شلوار سفید ابریشمی گشاد که به هنگام راه رفتن خش خش صدا می داد ، بالا پوشی سبز فام که با شکوفه های بهاری تزیین شده است . سپس هردو به روی عرشه رفتند .
کشتی کنار ساحل لنگر انداخته بود . خورشید زیبا تر از هر روز می درخشید ،همه چیز زیبا بود ،مرغ آبی هایی که روی آب بازی می کردند و...
باد خنکی شروع به وزیدن کرده بود و شکن های زلف نیکی را روی پیشانیش به نرمی به این سو و آن سو می برد، انگار دنیا فریاد می زد پیوندتان مبارک
[سوار بر کشتی پرسپولیس بزرگترین کشتی خلیج مقصد کراچی هندوستان]
... ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید.